دوشنبه, 19 آذر 1397

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 484

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 485

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 484

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 485

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 484

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 485

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 484

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 485

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 484

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 485

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 484

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 485

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 484

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 485

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 484

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 485

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 484

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 485

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 484

Notice: Trying to get property of non-object in /home/akherat/public_html/plugins/content/plg_extranews/plg_extranews.php on line 485

چهره درخشان قمر بنی هاشم1

امید است شفایش داده باشند!

جناب حجةالاسلام والمسلمین عالم متقی آقای سید محمد علی میلانی، فرزند آیت الله العظمی آقای حاج سید محمد هادی میلانی قدس سره (متوفی آخرین روز ماه رجب سال 1395 ق) طی نامه‏ ای که برای اینجانب علی ربانی خلخالی* ارسال داشته ‏اند، کراماتی جالب را نقل کرده‏ اند که از این سید بزرگوار تشکر و سپاسگزاری می‏کنم خداوند او و ما را از یاران حضرت مهدی قائم آل محمد عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار دهد. ایشان می‏نویسد:

1.این جانب در دوران شیر خوارگی به دل درد شدیدی مبتلا شدم که از درد آن بسیار گریه می‏کردم، به نحوی که همه از گریه ‏ام عاجز شده و به تنگ آمدند و اطبا هم از معالجه آن ناامید شدند. مادرم، که من برایش یک دانه و شاید دردانه بودم، مرا از نجف اشرف به کربلا برده و در حرم مطهر حضرت ابوالفضل علیه‏ السلام می‏گذارد و کنار ضریح مطهر به حضرت عرض می‏کند: آقا یا شفایش بدهید یا ببرید!

پدرم مرحوم آیت الله العظمی میلانی، مرا بر می‏دارند و به مادرم می‏دهند و می‏فرمایند امید است شفایش داده باشند. به مجرد اینکه در آغوش مادر قرار می‏گیرم ساکت می‏شوم و دل دردم خوب می‏شود.

باید از زانو قطع شود

2.ایضاً، در سن تقریباً ده سالگی بودم که پایم می‏سوزد، ایام جنگ جهانی دوم بود و اطبا و دکترها را به جبهه برده بودند.یک حکیم باشی قدیمی در معالجه پایم اشتباه می‏کند و پایم چرکین گردیده و در آن هوای کربلا گوشتهای آن متعفن می‏شود، به حدی که کسی نمی‏توانست از بوی تعفن به منزل ما وارد و از من عیادت نماید. مرا به بیمارستان می‏برند.دکترهای بخش جراحی می‏گویند نه تنها گوشت و پوست فاسد شده بلکه بر استخوان پا هم اثر گذاشته و باید از زانو قطع شود. خوب یادم است که وقت عمل را هم برای دو روز دیگر معین نموده بودند. در خدمت پدرم، مرحوم آیت الله العظمی میلانی، و مادرم بودم، مرا سوار درشکه کرده و به خیابانی بردند که در قبله صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه‏السلام بود.

مادرم به حضرت عرض کرد: آیا راضی می‏شوید من یک پسر داشته باشم و آن هم یک پا نداشته باشد؟!

مرا به منزل بردند. دو روز گذشت، مجدداً مرا به بیمارستان بردند. دکتر متخصص گفته بود: عجیب است! پای او دارد گوشت تازه می‏آورد و از خطر مسلم نجات پیدا کرده است!

دختری به لطف حضرت عباس علیه‏السلام شفا گرفت

3.صاحب قنادی مجلسی اصفهان، دختری داشت که مبتلا به صرع و لغوه شدید بود. تمام بدن دختر می‏لرزید، به طوری که حتی دیدگان او نیز آرام نداشت. اطبای تهران و اصفهان از معالجه او عاجز شدند. دختر را برای استشفا به کربلا بردند.

روز عرفه بود، بسیار شلوغ و ازدحام جمعیت. با زحمت زیاد او را به صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه‏السلام برده پای ایوان گذاردند. طولی نکشید که آن دختر پدر و مادرش را صدا زد، به سویش رفتند، دیدند تمام بدن و سر آرام گرفته و شفا یافته است!

زوار متوجه این کرامت شدند بنا کردند به هلهله زدن و اطرافش جمع شده و تبرک می‏جستند. زوار اصفهانی کمک کردند او را از میان غوغای جمعیت نجات داده و به منزلگاه اصفهانیها بردند که تحت سرپرستی پدرم، مرحوم آیت الله العظمی میلانی تأسیس شده بود. سه روز متوالی جشن گرفتند، از اطراف و اکناف زنهای زائر و زوار مجاور کربلا برای دیدن او می‏آمدند و اشک می‏ریختند.

خنجر ملوکانه، تبرک می‏یابد

4.روزی، همزمان با تعویض صندوق خاتم حضرت ابوالفضل العباس علیه‏السلام، به حرم مطهر مشرف شده بودم دیدم افسری وارد شد و خنجری که قاب آن از طلا و نقره بود در دست داشت. اظهار می‏کرد بنا است ملک فیصل دوم تاجگذاری نماید و باید به رسم عربها خنجر به کمر ببندد. به من گفته‏اند این خنجر را آورده و به صندوق حضرت ابوالفضل علیه‏السلام تبرک نمایم، ملک فیصل از شر دشمنان و دیگر خطرات در امان باشد. تا آنجایی که این جانب خبر دارم، موقعی که ملک فیصل در خانه‏اش کشته شد آن خنجر مبارک به کمر او نبود!

با تعجب گفت: چشمت خیلی خوب است!

5.آقای حاج یوسف حارس، که مردی ادیب است و کتابخانه مهم خود را به مکتبه امیرالمؤمنین علیه‏السلام در نجف اهدا نموده و فعلاً مسئول آن کتابخانه می‏باشد، این قضیه را برایم نقل کرد:

ایشان رفیقی دارد به نام عاد، فرزند عبد العباس ال مزهر، که وکیل پایه یک دادگستری در بغداد است و پدرانش از شیوخ مهم فرات الأوسط می‏باشند و در استقلال عراق نقش مهمی داشته‏اند. این آقای عاد چشم راستش نابینا شد و به اطبای بغداد مراجعه کرد. چون خللی در شبکه داخل چشم بود او را مأیوس نمودند. برای معالجه عازم لندن گردید.

آنجا به او گفتند احتمال شفا و معالجه 5 درصد است و ما هیچ تعهدی برای معالجه به شما نمی‏دهیم، اگر حاضرید به مسئولیت خودتان اقدام به عمل نموده و ورقه را امضاء کنید، او امضا کرد. شبی که صبح آن بنا بود عمل انجام شود، از روی تخت بیمارستان، به حضرت ابی‏الفضل علیه‏السلام متوسل شده و بنا به رسم و عادت جاری، 5 عدد گوسفند هم برای حضرت عباس علیه‏السلام نذر کرد و با حالت اضطراب به خواب رفت.

در عالم رؤیا، به محضر اباالفضل علیه‏السلام شرفیاب شد، به وی فرمودند:

- نگران نباش، چشمت خوب می‏شود و من گوسفند نمی‏خواهم، فقط چیزی که از تو می‏خواهم این است که پس از بازگشت به بغداد، از خانه‏ات به کربلا می‏روی؛ به قصد زیارت حضرت سیدالشهدا علیه‏السلام به نیابت من، و چون به حرم رسیدی می‏گویی: آقا، ابا عبد الله، مرا حضرت اباالفضل فرستاده که شما را از طرف ایشان زیارت کنم.

عمل جراحی انجام شد. روز بعد، وقتی پروفسور جراح، که چشم او را عمل نموده بود، چشم او را باز نمود و فهمید که چشمش خیلی خوب عمل شده، خوشحال و با تعجب گفت: چشمت خیلی خوب است! مریض قصه خواب خود را برای او نقل کرد. دکتر متحیر ماند و بر تعجبش افزوده گردید.

این مختصری بود از کرامات حضرت اباالفضل، باب ‏الحوائج علیه‏السلام، امید است خدمات شما مورد قبول درگاهش گردد. سید محمد علی میلانی غره رجب 1414 هجری قمری.

از شیخ دست بردارید!

حجةالاسلام والمسلمین آقای حاج سید محمدعلی میلانی نوشته‏اند که از مرحوم آیة الله العظمی آقای سید نصرالله مستنبط شنیدم:

6. طلبه‏ای ایرانی از نجف عازم کربلا بود. در ایامی که باید با قافله و کجاوه مسافرت می‏شد، منتظر قافله‏ای گشت، اما متأسفانه بجز قافله‏ای که مربوط به سنیها بود یافت نشد. تصمیم گرفت در آن قافله باشد. او را نهی نمودند منصرف نگردید. در آن قافله دختر یکی از شیوخ اهل ‏تسنن که خیلی محترم بود امر و نهی را به عهده داشت. به محض اینکه وی آقا شیخ طلبه را دید شروع به دشنام و ناسزاگویی به روحانیت و مراجع شیعه کرد و کم کم وقاحت را بالا برد و به ائمه طاهرین علیه‏السلام و حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام نیز بد گفت!

شیخ مزبور خیلی صبر و تحمل نمود ولی وقتی که دشنام به حضرت زهرا علیهاالسلام را شنید دیگر طاقت نیاورد و در صدد انتقام از آن زن گستاخ و بی‏ادب برآمد. مگوار، که چوبی است، مقداری قیر در سر دارد و عربها غالبا به عنوان سلاح از آن استفاده می‏کنند. شیخ طلبه در دست یکی از حاضرین مگواری دید، آن را گرفت و به آن زن حمله کرد و با ندای یا اباالفضل چنان ضربتی به سر او وارد کرد که نقش زمین شد و بیهوش و مجروح گردید. اطرافیان او را دستگیر کرده و شروع به کتک زدن کردند!

پس از لحظه‏ای زن به هوش آمد و گفت: از شیخ دست بردارید و او را کتک نزنید، چون بی‏گناه است! گفتند: چگونه بی‏گناه می‏باشد، مگر به شما جسارت و حمله نکرد و شما را نزد؟! گفت: نه، او نبود، بلکه حضرت ابوالفضل علیه‏السلام بود که مرا تنبیه فرمود! و خیلی از شیخ معذرت خواهی نمود و تا کربلا همه جا احترام وی را رعایت کرد.

زمین زیر قدمهای او می‏پیچید!

حجةالاسلام والمسلمین عالم متقی آقای حاج سید محمدعلی میلانی که قبلا هم چند کرامت از ایشان نقل کردیم، دو کرامت ذیل را از مرحوم حاج ملا آقاجان زنجانی ارسال نموده‏اند که در اینجا می‏آوریم:

7.از مرحومه ثقةالمحدثین حاج شیخ محمود، معروف به حاج ملا آقاجان زنجانی، رضوان الله علیه شنیدم که می‏گفت: در یک زمستان بسیار سردی، در ایوان مطهر حضرت سیدالشهدا علیه‏السلام سر به پاشنه درب حرم مطهر گذاشته بودم. در بسته بود.مرد عربی را دیدم که بی‏هوش آنجا افتاده و گویی تمام استخوانهای بدنش کوبیده شده بود. چنان بلند نفس می‏کشید که صدای آن به طرف دیگر ایوان می‏رسید. نزدیک سحر تکانی به خود داد و صدا زد: اولاد عمی - اولاد عمی.برخاستم و جلو رفتم، حالتی در او دیدم که گویا از خواب بیدار شده است. چند نفر جوان که در اطراف بودند آمدند، به عربی به آنها گفت: ریسمان بیاورید.

گفتند: این موقع شب از از کجا ریسمان بیاوریم؟!

گفت: عگال مرا به پایم ببندید و به طرف حرم حضرت ابوالفضل علیه‏السلام بکشانید. آنها چنین کردند و او را به طرف حرم آن حضرت کشیدند. من هم با آنها به راه افتادم. به درب صحن حضرت ابوالفضل علیه‏السلام که تازه باز شده بود رسیده و وارد صحن شدیم، آن مرد بلند شد و جلوی ایوان ایستاد و از حضرت ابوالفضل علیه‏السلام عذرخواهی کرد.

از همراهان و بستگانش سؤال کردم قضیه چیست؟

آنها گفتند: این مرد شخصی را به دزدی متهم کرده بود. او هم گفته بود: می‏رویم خدمت حضرت ابوالفضل علیه ‏السلام و قسم می‏خوریم. طرفین آمدند.متهم قسم خورد و طوری نشد، ولی وقتی این مرد قسم خورد یک مرتبه نقش زمین گردید. معلوم شد بدروغ قسم خورده است. با خود گفتیم چگونه او را به محل ببریم، بدنی را که فقط نفس می‏کشد، گویا تمام استخوانهایش شکسته شده، بهتر است او را ببریم خدمت حضرت سیدالشهدا علیه‏السلام بلکه شفایش را بگیریم.لذا بردیم به ایوان سیدالشهدا علیه‏السلام و آنجا گذاشتیم.

از خود آن مرد پرسیدم چه شد و چگونه شفا یافتی؟ گفت من افتاده بودم، دیدم شخصی از طرف حرم حضرت ابوالفضل علیه‏السلام می‏آید، ولی گویا بر زمین راه نمی‏رود بلکه زمین زیر قدمهای او می‏پیچد، تا رسید به ایوان، با سر پا به من زد و فرمود: اگر برادرم از خدا بخواهد آسمان را زمین و زمین را آسمان کند چیزی نیست، تو که...
سپس ایشان وارد حرم شد و من هم شفا یافتم.

قسم دروغ!

8. در حرم حضرت ابوالفضل علیه‏السلام بودم، دیدم جمعی از زنها وارد شدند و در پایین پا کنار ضریح مطهر قرار گرفتند. یکی از زنان با صدای بلند حضرت را صدا می‏زد، قهرا جلب توجه همه زائران شد. آن زن با زبان عربی محلی به زن دیگری که در کنار او بود گفت: قسم بخور! آن زن قسم خورد، ولی به مجرد اینکه قسم خورد از زمین بلند شد و به زمین خورد و بیهوش گردید.زنها اطراف او را گرفتند و بردند. سؤال کردم: داستان چه بود؟

گفتند:این زن که قسم خورد، آن زن دیگر را متهم نموده بود، او هم گفته بود برویم حرم حضرت ابوالفضل علیه ‏السلام و قسم بخوریم، و نتیجه چنین شد.

تو عزادار فرزندم‌ حسين ‌عليه‌السلام‌ را كتك‌ زدی!

جناب حجةالاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ اسدالله جوانمردی از گویندگان مشهور حوزه علمیه قم نوشته‏اند:

9. این جانب اسدالله جوانمردی اطلاع حاصل کردم که برادر عزیز حجةالاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ علی ربانی خلخالی کتابی در زندگانی سردار رشید نهضت کربلا، حضرت قمر بنی‏هاشم علیه‏السلام، در دست تألیف دارند.
خواستم کرامتی را که در حدود سی و پنج سال قبل از تاریخ تحریر این سطور، بدون واسطه از شخصی به نام غلام‏حسین شنیده‏ام برای ایشان بنویسم تا در کتاب مفید و سودمندشان، به عنوان یکی از کرامات قمر بنی‏هاشم علیه‏السلام، درج نمایند و من متأسفم از اینکه این قضیه را در هنگام شنیدن یادداشت ننمودم و به قوت حافظه مغرور شدم و الان می‏بینم بعضی از جزئیات آن از یادم رفته است. در عین حال کرامتی است بسیار جالب و بکر، که شاید آن را کسی یا نشنیده و یا اگر شنیده باشد تا به حال در کتابی نوشته نشده است. مطلب از این قرار است که:

اوایل سالهای طلبگی من بود که جهت گذراندن تابستان به غریب دوست، که زادگاه من است، رفته بودم. بعد از ظهر یکی از روزها بود. از منزل بیرون آمدم، مرد غریبه‏ای را دیدم که با چند نفر از ریش سفیدان ده در زیر سایه درختی نشسته بودند. من هم آمدم پیش آنان، سلام کردم و در کنار آنان نشستم.مرد غریب سنّا در حدود شصت و پنج سال می‏نمود؛ قوی هیکل، دارای چشمان زاغ، و موهای سر و صورتش سفید.

مشغول صحبت بود. ضمنا بساطی هم باز کرده و بعضی از وسایل را روی آن چیده و دستفروشی می‏کرد. تا احساس کرد من طلبه هستم، شرح تاریخ زندگی خویش را چنین شروع کرد:

شاید آقایان احساس کنند من یک دستفروش دوره گرد عادی هستم. خیر، من از کسانی هستم که از بالا به پایین آمده‏ام و در عین حال خدا را شکرگزارم.

داستان زندگی من چنین است: در آن زمانی که کشور روسیه بلشویکی شد و لنین علمای اسلام و مسلمانان با نفوذ را، یا کشت و یا به دریا ریخت؛ جمع زیادی را نیز به قسمت سیبری روسیه، که نزدیکیهای قطب و بسیار سرد است، تبعید نمود. من در آن زمان کماندوی شهربانی سیبری بودم (به اصطلاح ما، سرهنگ شهربانی می‏شود). دایی من، مدعی‏العموم آن قسمت و در عین حال پدر خانم من بود و ما در آن سامان به نبوت حضرت داود علیه ‏السلام معتقد بودیم و از لحاظ نسل و نژاد، روسی محسوب می‏شدیم.

روزی به من خبر دادند که مسلمانان تبعیدی به صورت دسته‏جات فشرده بیرون ریخته‏اند و سر و پا برهنه راه می‏روند و به سر و سینه می‏زنند و شعر می‏خوانند و گریه می‏کنند. من هفت‏تیر خود را برداشته، شلاق محکمی نیز به دست گرفته، با جمعی از پاسبانان به جلوی آنان رفتم. یکی از آنان سرش را هم تراشیده بود چنانکه بعدها هم فهمیدم قمه‏زن بود و در جلوی صفها با جوش و خروش شاه حسین، واحسین می‏گفت و دستجات را رهبری می‏کرد.

من آمدم جلوی او را گرفتم و گفتم دیوانه‏ها چه می‏کنید؟! این وحشیگریها و دیوانه بازیها یعنی چه؟! گفت: امروز عاشورا، و مصادف با روزی است که پسر دختر پیغمبر ما را با لب تشنه در کربلا کشته‏اند. ما هم روز شهادت او را گرامی می‏داریم و عزاداری می‏کنیم. گفتم: آقای شما چند سال است کشته شده؟ گفت بیش از هزار سال است!
گفتم: دیگر او مرده، برای او این کارها چه فایده دارد و او چه می‏داند شما به خودتان کتک می‏زنید؟! او در جواب گفت: ما اعتقاد داریم که پیشوایان ما، بعد از مردن هم، چنان آگاهند که در زنده بودنشان بودند، و مرده و زنده آنان یکی است! گفتم: اگر چنین است چرا آنان را به امدادتان فرا نمی‏خوانید که بیایند شما را از تبعید و یا حداقل از دست من نجات بدهند؟!

او در جواب گفت: ما آقایمان را برای مثل تو ساباخلاره یعنی سگها فرا نمی‏خوانیم! من عصبانی شدم و با شلاق آنچنان به زدن وی پرداختم که پوست سر و صورتش کنده می‏شد و به شلاق می‏چسبید! من او را می‏زدم و او بدون اینکه گریه کند می‏گفت: یا اباالفضل! (در این اثنا اشک چشمان ناقل داستان، سرازیر شد) و من هر شلاقی که می‏زدم، او همچنان می‏گفت: یا اباالفضل! یکمرتبه دیدم از پشت سر کشیده محکم بر من زده شد. این سیلی آنچنان در من اثر کرد که دنیا در چشمان من تاریک شد و خیال کردم دنیا بر سر من فرود آمد.

ناقل داستان باز گریه می‏کرد و می‏گفت: این سیلی را بظاهر دائیم، که پدر خانمم بود، زد ولی در معنا این سیلی را اباالفضل علیه‏السلام بر من زد.

به پشت سر نگاه کردم و دیدم دائیم بر من سیلی زده است. به من پرخاش کرد که: چه می‏کنی، و چرا این بیچاره را می‏کشی؟!
من به خانه برگشتم، ولی خیلی ناراحت و گیج شده بودم و سیلی کارش را کرده بود. باری، وارد خانه شدم و بدون اینکه چیزی بخورم خوابیدم. در عالم خواب، دیدم قیامت برپا شده و همه مردم، از اولین و آخرین، در یک صحرا جمع شده‏اند. مردم آنچنان به همدیگر فشار می‏آورند که همه غرق عرق شده‏اند.گویی که آفتاب روی سر مردم قرار دارد. گرما همه را بی‏طاقت کرده و زبانها از شدت تشنگی از دهانها بیرون آمده بود. همه به دنبال آب هستند و مردم به همدیگر می‏گویند: فقط پیغمبر آخر زمان به مردم آب می‏دهد. من هم با هر وضعی بود خود را کنار حوض رساندم، دیدم که حضرت علی علیه‏السلام به فرمان پیغمبر صلی‏الله‏علیه‏وآله به مردم آب می‏دهد. من هم عرض کردم: آقا، آقا، به من هم آب بدهید! حضرت علی علیه‏السلام فرمود: به تو آب بدهم که امروز عزادار فرزندم حسین را کتک زده‏ای؟! گفتم: آقا، اشتباه کرده‏ام، جبران می‏کنم، بفرمایید چه بگویم مسلمان شوم تا به من آب بدهید.

من، همچنان ناله و التماس می‏کردم که یکمرتبه دیدم همسرم مرا بیدار کرد و گفت: پاشو، آب آوردم! گفتم: من تشنه نیستم. گفت: پس چرا از رئیس مسلمانها، با آن همه التماس، آب می‏خواستی؟! برای اینکه او چیزی نفهمد، آب را از دستش گرفتم و تا برابر لبهایم آوردم ولی دیدم این آب مثل آبهای فاضلاب گندیده و بدبو است! گفتم: این چه آبی است برای من آوردی؟! گفت: مگر چگونه است؟! گفتم: بوی بد می‏دهد، گندیده است. گفت: آب ایراد ندارد، تو مسلمان شده‏ای، اینها را بهانه می‏آوری!

قانون مذهب ما این بود که اگر کسی از دین بیرون رود، باید کشته شود. من فکر کردم این زن را بکشم تا مرا لو ندهد. هفت‏تیر را برداشتم بزنم که فرار کرد و یکراست به خانه پدرش رفت و جریان خواب مرا برای پدرش بازگو کرد. چیزی نگذشت که به خانه من ریختند و درجه‏های مرا کندند و مرا دست بسته به زندان بردند. من هم یگانه فرزند پدر و مادرم بودم.

من وارد زندان شدم، منتظر عواقب کار خود بوده، و از طرفی ممنوع‏الملاقات شده‏ام. در مدت توقف من در زندان، پدر و مادرم تنها دو بار، از دور توانستند مرا ببینند. مادرم زار زار گریه می‏کرد و من شک نداشتم که مرا اعدام خواهند کرد، به دو جرم: یکی اینکه از دینم بیرون رفته‏ام؛ و دیگری آنکه قصد کشتن همسرم را، که دختر مدعی‏العموم منطقه است، داشته‏ام. ولی در زندان شب و روز گریه می‏کنم و به پیامبر خدا و حضرت علی و امام حسین و حضرت ابوالفضل علیهم السلام متوسل می‏شوم و نجات خود را از آنان می‏خواهم.

بیش از دو سه روز به محاکمه من باقی نمانده بود که شب خواب دیدم یکی از آقایان (البته این قسمت از یاد من نویسنده رفته، و الا خود ناقل حداقل می‏گفت که چه کسی آمد و چه نام داشت؟ - جوانمردی) به خواب من آمد و به من فرمود که: تو چیزی به زمان محاکمه‏ات نمانده و اگر محاکمه شوی کشته خواهی شد، فردا شب راه زیر زمین به پشت زندان باز خواهد بود و به پدر و مادرت گفته‏ایم در پشت زندان منتظرت باشند. فرداشب از زندان فرار کن و همراه پدر و مادرت، به سوی ایران حرکت نما.

من، بی‏صبرانه، منتظر فرداشب شدم. سر موعد به طرف زیرزمین رفتم، دیدم روزنه‏ای به بیرون باز شده است. از آنجا بیرون رفتم، دیدم پدر و مادرم پشت زندان منتظر من هستند! با هم حرکت کرده و خود را به ایستگاه قطار رساندیم و حرکت نمودیم.

پس از آنکه قطار یک شب و روز مسیر خود را ادامه داد، دیدم بی‏موقع قطار ایستاد. من بسیار ناراحت شده و سؤال کردم: چرا قطار را نگه داشتند؟ گفتند: یک نفر فراری می‏خواهد با قطار از روسیه فرار کند و مأموران دنبال او هستند. من باز متوسل به ابوالفضل علیه‏السلام شدم که ما را نجات بدهد. عجیب است که همه قطار را گشتند ولی ما را ندیدند؛ از کنار ما می‏گذاشتند ولی ما را نمی‏دیدند، تا به مرز ایران نزدیک شدیم. شب با پای پیاده آمدیم کنار رود ارس، که در مرز ایران و شوروی قرار دارد (در اینجا باز در یاد ناقل نمانده که آنها از ارس چگونه گذشته‏اند - جوانمردی). از ارس گذشته خود را به اردبیل رساندیم و در اردبیل به دست یک عالم شیعه مسلمان شدیم. نام من را غلامحسین، نام پدرم را شیرین‏علی، و نام مادرم را شیرین خانم گذاشتند. سپس به کربلا رفتیم. پدر و مادرم در نجف ماندند و در همانجا مردند و به خاک رفتند، ولی من دوباره به ایران برگشتم و مدتی در فرودگاه تهران در قسمت فنی هواپیما مشغول کار شدم، ولی بعد چون فهمیدند من از روسیه آمده‏ام بیرونم کردند. در این مدت جسمم معلول شد و الان به صورت دوره‏گرد دستفروشی می‏کنم و زندگی را می‏گذرانم، در عین حال خدا را شکرگزارم که مسلمان شده‏ام و جزو دوستداران اهل‏بیت رسول ‏خدا صلی‏الله‏علیه‏وآله قرار دارم.

*مولف چهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام

نوشتن دیدگاه

درباره سایت

 

allameh

 

در این سایت به موضوعات دینی و سؤالات و شبهاتی که از طرف افراد مختلف مطرح می شود، بر مبنای سیره و آثار علمای شیعه (با ذکر سند) پرداخته خواهد شد.

سایت دار آخرت از دوستداران مرحوم آیت الله العظمی سید محمد هادی میلانی رضوان الله علیه (متوفای 1354 هجری شمسی، مشهد مقدس) می باشد و به ذکر و انتشار زندگی پربرکت آن فقیه اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و آثار و اندیشه های نورانی ایشان علاقمند است. در ضمن وابسته به بیت محترم آن بزرگوار نمی باشد.

نقل مطالب با رعایت امانت مانعی ندارد.

 

https://telegram.me/dareakherat

آخرین ها

IMAGE کلام امیرالمؤمنین درباره تعدی به حقوق مردم
شنبه, 22 اسفند 1394
    تذکر مرجعیت شیعه به حاکمان*   امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب علیه السلام فرمود:...
IMAGE زیارت امیرالمومنین علیه السلام در روز غدیر
پنج شنبه, 19 شهریور 1394
زیارتى است که به سندهاى معتبر از حضرت هادى علیه السّلام نقل شده است، که با آن‏...
IMAGE روز دحو الارض
چهارشنبه, 18 شهریور 1394
  طبق روايتي از امام رضا(ع) بيست‌ و پنجم ماه ذي‌القعده، روز دحوالارض* است. براي اين...
IMAGE جدیدترین آثار چاپ شده از آیت الله وحید خراسانی
یکشنبه, 29 آذر 1394
به اطلاع می رساند کتاب های: مصباح الهدی و سفینة النجاة، نفس نفیس خاتمیت، احکام...
IMAGE واکاوی اجمالی تبعات فکری کتاب «مکتب در فرایند تکامل»
چهارشنبه, 25 آذر 1394
پاییز سال ۱۳۸۶ بود که انتشار رسمی ترجمه کتاب «مکتب در فرایند تکامل» به بروز مباحث...
IMAGE سه کتاب تحقیقی دربارۀ امام سجاد علیه السلام
پنج شنبه, 05 آذر 1394
روایات تفسیری امام سجاد علیه السلام، محسن قمرزاده تهران: مؤسسه نبأ با همکاری...
IMAGE نامه امیرالمؤمنین به عثمان بن حنیف؛ حجتی بر حاکمان
شنبه, 01 اسفند 1394
نماینده مرجعیت شیعه در خطبه دوم نماز جمعه شهر مقدس کربلا که در صحن مظهر حضرت...
IMAGE پیام های حرکت جدید مرجعیت در عراق
دوشنبه, 19 بهمن 1394
سایت عتبه حسینی علیه السلام با اشاره به شروع طرح نظافت شهر مقدس کربلا از زباله در...
IMAGE وصیت نامه مهندس بازرگان
پنج شنبه, 01 بهمن 1394
سی ام دی ماه یادآور سالروز درگذشت مهندس مهدی بازرگان نخست وزیر دولت موقت انقلاب...
حرکت هیئت عزاداری مرجعیت شیعه
دوشنبه, 24 اسفند 1394
    مراسم سوگواری شهادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) امروز (۱۳۹۴/۱۲/۲۳) در...
IMAGE مقام حضرت فاطمه سلام الله علیها و منزلت خدمتگزارانش
جمعه, 21 اسفند 1394
    بیانات آیت الله وحید خراسانی/ ۲۸ جمادى الأولى ۱۴۳۷  مطابق با ۱۸ اسفند ۱۳۹۴  ...
IMAGE ناله سوزان امیرالمؤمنین علیه السلام
دوشنبه, 03 اسفند 1394
    بیانات آیت الله وحید خراسانی به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها...
IMAGE شبهه ای پیرامون قیام حضرت مهدی علیه السلام
سه شنبه, 20 بهمن 1394
پرسش: سلام علیکم، در جلسه‌ای که اساتید سطوح عالی و خارج حوزه علمیه قم حضور...
IMAGE توصیه های هشت گانه مرجعیت شیعه به جوانان
چهارشنبه, 30 دی 1394
حضرت آیت الله سیستانی در پاسخ به نامه جمعی از جوانان که از معظم له درخواست نصیحت...
IMAGE توضیحی درباره بازی "کلش اف کلنز"
یکشنبه, 27 دی 1394
چندی پیش دفتر آیت الله سیستانی، نظر معظم له را درباره بازی "کلش اف کلنز" (clash of clans) و...